- پستهای ویژهی روز بلاگستان فارسی سال ۱۳۸۹
لیست مطالبی که بمناسبت روز بلاگستان فارسی نوشته شدهاند
فرانک مجیدی: چند وقت بود دنبال خواندن داستانهای کوتاه ایرانی بودم. مثل آنهایی که «گلی ترقی» مینویسد، یا با طعم خوش شوخطبعی «فیروزه جزایری دوما». «عطر سنبل، عطر کاج»، جزو کتابهایی است که هرگز فراموشش نمیکنم. یکی از عادات من این است که عین جغد، زیر چراغخواب و ساعت دو و نیم شب به بعد، بنشینم و کتاب بخوانم! اتفاقاً در تاریکی و سکوت تمرکزم در خواندن خیلی بالا میرود. وقتی یاد داستان لاغر کردن عمو در این کتاب میافتم و اینکه نصفهشبی چقدر خندیدم، خاطرهای شیرین مثل عسل در ذهنم روشن میشود. اتفاقاً متوجه شدم کتاب «خندیدن بدون لهجه» که کار بعدی خانم جزایری است بالاخره ترجمه شده و آن را در کتابخانه داریم. پس با شوق خواندمش.
من از اینکه نقد خیلی منفی بنویسم، خوشم نمیآید. نقد خیلی منفی نوشتن، مخصوصاً به مذاق خوانندهی ایرانی خوش نمیآید. اغلب هموطنان عزیز ما فکر میکنند وقتی نکات منفی مطلب یا کاری را ردیف میکنیم، با صاحب اثر پدرکشتگی داریم، و عقدهی ناگشودهای از کودکی در ما مانده. اما همهی اینها مهم نیست، حرف حق را باید گفت. دوستان عزیز، بدجوری توی ذوقم خورده! خیلی ناامید شدم. من باور نمیکنم که این اثر متوسط را خانم جزایری نوشته باشد. با ضریب بالایی از اطمینان میتوانم بگویم ناشر آمریکایی ایشان، خوشحال از فروش فوقالعادهی کتاب اول، به ایشان پیشنهاد کرده به ذهنش بیشتر فشار آورد و خاطرات بیشتری را در حجم و صفحات مشخص بنویسد. در بهترین حالت، نتیجهی کار بهدست آمده، متوسط است.
برخی از ماجراها با مقدمهای شروع میشود که باور کنید، هیچ نوع پل مهندسیساز و غیر مهندسی نمیتواند آن را به ماجرای اصلی پیوند بزند! خیلی از داستانها، اصلاً بار طنز ندارد. خلاصه اینکه اگر در جستجوی جلد دوم «عطر سنبل، عطر کاج» هستید، به دیوارهای بتونی میخورید. امتیاز کتاب «عطر سنبل، عطر کاج»، در جزئیات وفق داده شدن یک خانوادهی ایرانی در آمریکا بود. شوخیها اصطلاحاً در آمدهبودند. ایدهای بکر بود و یک داستان ساختگی نبود، یک رئال قابل درک و بسیار بامزه بود. کاراکتر کاظم، پدر فیروزه، بسیار دوستداشتنی بود. اصلاً میشد یک سریال دیدنی از کتاب در آورد. دید نویسنده نسبت به ارزشها و معایب زندگی ایرانی و آمریکایی بسیار منصفانه بود. «عطر سنبل، عطر کاج»، خودِ زندگی بود، با روایت شوخنگر و آسانگیر خانم جزایری، از دل بر میآمد و به دل مینشست.
اما کتاب تازه، دیگر تجربهی جالب گذار از ایرانی زیستن به آمریکا نشین شدن را ندارد. یا اینطرف خط است، که خاطرات کمرنگی از زندگی ایران را بیان میکند، یا آن طرف خط، که دیگر خانواده آمریکایی شده. چیزی که خیلی اذیت میکند، روایت نامنظم ماجراهاست، از کودکی ناگهان به نوجوانی، ازدواج، دوباره اوایل سن بلوغ… اصلاً نمیدانم چرا خانم جزایری روایاتش را مرتب نکرده، یا چرا ویرایشگر آمریکاییش این پیشنهاد را به او نداده. کاظم دوستداشتنی کتاب اول، آن چشمههای جالب «کاظم بودن» را نشان نمیدهد، خود خانم جزایری تلاشی برای شوخ طبعی نداشته، یا لااقل به یاد آوردن خاطراتی در ردهی کتاب قبلی. البته چیزی که باید در نظر گرفت، سختی ارائهی کار دوم است. همه از یک خوانندهی نو ظهور که آلبوم اولش موفق بود، یک بازیگر تازهکار که درخشان ظاهر شده، و نویسندهی تازهوارد که شگفتی افریده، انتظار خلق اثری بزرگتر از کار اول دارند. مثلاً «خالد حسینی» را در نظر بگیرید، بعد از «بادبادکباز» همه منتظر بودند شاهکاری بزرگتر بیافریند. «هزار خورشید تابان» اما، در حد کتاب اول او خیرهکننده نشده، با اینهمه باز هم کار خوب و چشمگیری است. ولی اگر بخواهیم به کار خانم دوما برسیم، راستش من در میمانم که چه بگویم!

فکر میکنید تمام شده؟ نه! فاجعهی اصلی ترجمهی بسیار بد کتاب و غلطهای نگارشی و دستوری کتاب چاپ شده در ایران است. احساس بد من دربارهی کتابی که دست گرفتهام، از همانجا که روی جلد کتاب، نام نویسنده به جای «جزایری»، «جزایر» (!!!) تایپ شده، و پشت کتاب که مربوط به تعاریف خارجی «این کتاب خوب است!» نام ایشان به جای «دوما»، «داماس» نوشته شده، قوت گرفت. تکرار میکنم، بنده اصلاً مترجم کار را نمیشناسم و دشمنی هم با ایشان وجود ندارد، فقط گوشهای –و تازه تنها از گوشهای- از اشتباهات ترجمه را میآورم:
«ص۱۷- به پدرم گفتم:اما من میخواهم آن را در آغوش کشیده و نگهدارم!» این شیوهی قدیمی ترجمه و انتخاب نثر رسمی برای نقلقول، از زبان دختر بچهی ۶ ساله، در داستانی که قرار است طنز باشد، اصلاً خوب نیست!
«ص۴۳- در ایران من سه کتاب داشتم که عبارت بودند از: «داستانهای ایزوپ»، «شاهزادهی کوچک»…» انشاالله منظور «شازده کوچولو» هست دیگر؟! هرچند شاهزادهی کوچک غلط نیست، ولی باید اصطلاح آشنا برای خواننده را اولویت داد.
«ص۴۶- من و خانوادهام را در روزنامهی محلی «ویتیتر» تحت عنوان نمایندگان رسمی پست وزارت جایی دادند» جان؟! حدود ۱۵ بار این جمله را خواندم و هنوز نتوانستم آنرا برای خود به فارسی ترجمه کنم!
«ص۴۷- اما برادرم گفت:«من عاشق کشتی، فوتبال و کاراته میباشم» میدانید یاد چه میافتم؟ ستون کودک فهیم «امیرمهدی ژوله» در چلچراغ و «میباشم، میباشد»بارانش!
«ص ۶۱- اما از یافتن افرادی چون من دستهایم را شستم» سوای اینکه بهجای من، باید ترجمه میشد «خودم»، خلاصه بگویم که اصطلاح درست «دست شستم» است.
اشتباهات همینجور ادامه دارد و برای کوتاه کردن مطلب، از غلطهای املایی میگذرم. یادم هست یکی دو سال قبل، خبر چاپ این کتاب در آمریکا را در مجلهی «چلچراغ» دیدهبودم و چلچراغ با خوشحالی، نوشتهای از کتاب، مربوط به این مجله را چاپ کردهبود. من هر چه کتاب را بالا و پایین کردم، این مطلب را ندیدم! میشود بپرسم با چه مجوزی در کتاب دست برده شده پس؟!
بعضی از داستانها به همان خوبی داستانهای «عطر سنبل، عطر کاج» هستند، مثل «خدمتکار در ایران»، «مال آقا و مال خانم»، «من و دلقک»،«دعوای قبل از کریسمس»، «سید عبدالله جزایری»و «ده مورد بسیار مهمی که باید بدانید» که این آخری، برخی از مواردی را دارد که به درد آمریکاییها میخورد، اما روی هم رفته خیلی از مواردش برای ما هم مفید است، البته فقط همین ۶ عنوان، از بین ۲۴ مورد! نمیدانم خوانندهی این نقد بخاطر ۴/۱ خواندنی، این کتاب را خواهد خرید یا نه. نمیتوانم توصیه هم بکنم «حتماً بخوانید و لذت خواهید برد»، به هر حال این کتاب به قیمت ۳۲۰۰ تومان، توسط «نشر جمهوری» با ترجمهی «آرمانوش باباخانیانس» چاپ شده، گویا «نشر ثالث» هم با ترجمهی «نیالا والا» و البته ۷۰۰۰ تومان و با همین عناوین چاپش کرده، که من در مورد این قیمت گزاف هیچ توضیحی ندارم. از من میشنوید،اگر واقعاً میخواهید لذت ببرید دوباره همان «عطر سنبل، عطر کاج» را از کتابخانه در بیاورید و بخوانیدش. اگر تا امروز این کتاب را نخریدهاید، حتماً تهیهاش کنید و یکی از بهترین تجربیات کتابخوانی خود را رقم زنید.
پستهای مشابه
آگهی:
تورهای لحظه آخری
بانک اطلاعات تور، آژانسهای مسافرتی، اطلاعات گردشگری ایران و جهان
کليسای گينزويل فلوريدا که از آن با نام «مرکز پيوند جهانی کبوتر صلح» ياد میشود،اعلام کرده است که همچنان قصد دارد نسخه هايی از کتاب قرآن را روز شنبه آينده، به مناسبت نهمين سالگرد حادثه تروريستی يازده سپتامبر سال ۲۰۰۱ در آمريکا، به آتش بکشد. تری جونز، کشيش کليسای ياد شده پيشتر در اظهاراتی، اسلام را “دين خشن و ستمگر” توصيف کرده بود. طيف گسترده ای ازمقامات دولتی، فرماندهان نظامی و رهبران مذهبی آمريکا با اين اقدام مخالفت کرده و تقاضای لغو آن را کرده اند و نسبت به تحريک خشم مسلمانان و درخطر قرار گرفتن جان نيروهای نظامی غربی در افغانستان و ديگر کشورها هشدار داده اند.
گروهی از مردان مسلح روز سه شنبه با حمله به يک کارگاه توليد کفش واقع درشهر سن پدرو سولا،در شمال کشور هندوراس، دست کم ۱۵ نفر از کارکنان آن را به ضرب گلوله از پای درآوردند. به گزارش خبرگزاری آلمان، به نقل از يکی از روزنامه های محلی هندوراس، چند مرد مسلح با ورود به کارگاه توليد کفش در ساعت ۴ عصر روز سه شنبه، اقدام به شليک گلوله به سوی کارکنان اين کارگاه کردند. هويت شليک کنندگان تاکنون مشخص نشده است. هندوراس از پرخشونت ترين کشورهای آمريکای لاتين محسوب می شود. اغلب قتلهای خشن در اين کشور با جرمهای سازمان يافته بويژه قاچاق مواد مخدر در ارتباط هستند.
گفته بودم که در مستراح کتاب می خوانم. خوب این باعث می شد گاهی ( معمولا) که صفحه نگهدار نداشتم جایش دستمال توالت بگذارم لای کتاب تا صفحه گم نشود. بعضی وقتها یادم می رفت که دستمال را بردارم و بعد از تمام شدن کتاب با همان دستمال می گذاشتمش در کتابخوانه. چند باری که به مردم کتاب قرض دادم معذب بودم. اضطراب داشتم که نکند دستمال بین صفحات جا مانده است. کسی که کتابم را می خواند لابد چندشش می شود. اکثر مردم عادت دارند منفی بافی کنند. لابد فکر می کند این گوشه از دستمالی است که می خواستم استفاده کنم یا کرده بودم. شاید چندشش بشود که دستی که به کتاب خورده قبلش به کجا خورده است. می دانی مردم ترجیح می دهند که ندادند. حقیقت این است که ضمانتی نیست که کسی که لای کتابش صفحه نگهدار ده دلاری می گذارد و همیشه در رختخواب کتاب می خواند موقع خواندن کتاب دست راستش ( یا اگر مثل من چپ دست تیست دست چپش ) تو شورتش نبوده است. تضمینی نیست که قبل از خواندن کتاب رابطه جنسی دلچسبی هم نداشته است و با همان دستان کتاب را نگرفته است به خواندن و حتی گاهی از سر این عادت بد انگشتی هم به زبان تر نکرده است برای ورق زدن. آن هم زبانی که کجاها رفته است. همیشه لازم نیست مانند یک گارگاه ابله قصه را از روی نشانه واضح حدس بزنیم. مثلا موی فر خورده ای لای کتاب ببینیم یا جلد خالی کاندومی که کنارش با دندان باز شده است. چون کتاب دوست خلوت مردم است معمولا داستان پشت کتاب از چشم ما پنهان است ولی خوب ما عادت داریم روی دستمال توالت قضاوت کنیم.
در هر حال دوست ندارم کسی از کتابهایم چندشش بشود یا موقع خواندن کتابم را بو کند. تعصب دارم. من اصولا آدم کم تعصبی هستم. می توانید امتحان کنید. ولی خوب کتاب فرق می کند. با عشق و غرور می دهی کسی بخواندش٬ کلی هم درموردش سخنوری می کنی بعد حس کنی که طرف چندشش شده است! برای همین روشم را عوض کردم. شماره آخرین صفحه را که خوانده ام به خاطر می سپردم. اوایل راحت بود. یادم می ماند. ولی بعدترها این مغز وامانده عادت عدد حفظ کردنش را پاک از دست داد. بسکه دیگر مجبور نیست عدد حفظ کند. آخرین بار که شماره تلفن حفظ کرده حدود یکسال بعد از ورود موبایل به ایران بوده است. آخرین بار که یادش مانده است تولد دوستی را بر می گردد به قبل از جهانی شدن فیس بوک و اورکات . شماره حساب بانکی را داده ایم به حافظه رایانه. خودش وقتی می روی در وبسایت بانک می نویسد. مغز من با اعداد هیچ رابطه ای ندارد. حتی جدول ضرب را هم اگر با شعر و ضرب درست نخوانم امکان ندارد یادش بیاید که هفت هشت تا چند تا می شود ( هفل هش تا پلنگ و شیش تا ). با این تفاصیل که گفتم مغزم شش ماهی صفحات را به خاطر سپرد بعد واداد. نگفت که واداده ام . عدد رندوم تولید می کرد. کتاب را باز می کردم می خواندم ولی همه چیز به نظرم آشنا بود. کلی باید می چرخیدم و می خواندم تا آخرین صفحه را پیدا کنم . گاهی در چرخیدنها دوباره به جمله یا قسمتی که دوستش داشتم می رسیدم و دوباره می خواندمش. بعد دوباره می گشتم و معمولا تا صفحه درست را پیدا می کردم همان وقت بود که بواسیرم درد می گرفت و جمع می کردم بروم .
تصمیم گرفتم تا برای مغزم اعداد را در قالب خاطراتی که در مغزم حک شده اند تعریف کنم تا یادش بمانند. مثلا:
سال تولد مامان
سن پدرم در زمان تولد برادرم
سالی که پدر سین اعدام شد
پلاک قدیم خانه ما در تهران
سال قبولی در کنکور
دو رقم اول شماره تلفن خانه دوست پسر اولم
سن پدرم
قطعه مادربزرگم در بهشت زهرا
سایز پای خودم
…
ولی نمی دانم چرا اعدادم خیلی محدودند. بعد از صد خیلی عدد ندارم. بعد از دویست که هیچ. خاطره با اعداد سه رقمی خیلی کم دارم. هرچه می گردم کسی را پیدا نمی کنم که بیشتر از صد سال عمر کرده باشد. همه سالهای زندگیم محدودند بین نوزده و هشتاد و نه. گاهی مجبور می شوم خودم را موظف کنم که تا صفحه ای که شماره اش یادآور یک خاطره است بخوانم. ولی خوب همیشه نمی شود. گاهی فاصله بین دو خاطره دویست صفحه است. برای همین اکثر کتابهای بلندم نصفه مانده اند تا خاطرات سه رقمی من کمی پربارتر بشوند.
_________________________________________________
بی ربط – یک عدد که شاید برای شما خاطره شود. بیست و پنج سپتامبر کنسرت رعتا فرهان است در تورنتو. من صدایش را دوست دارم. حالا تا سر صفحه بیست و پنج بخوانید.
Saturday Sep. 25th, 2010
Rana Farhan Live in Toronto
735 Queen Street E. (Direction & Map)
Advance $35 / Door $45
Door opens: 8:00pm Show: 9:00pm
Tickets available at:
-Queen Gallery, 382 Queen E., Pegah Book Store,Pars Video, X-O City, Super Tehran, Saraye Bamdad
Ticket online: Ticketweb
19+ ( Photo I.D. Required )
آندرس فوگ راسموسن، دبیرکل پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) می گوید نیروهای ناتو در افغانستان می توانند مسئولیت امنیت افغانستان را از سال آینده میلادی به نیروهای دولتی افغان واگذار کنند. به گفته راسموسن، بهبود شرایط امنیتی افغانستان، شرایط کافی برای انتقال مسئولیت را فراهم آورده است. دبیرکل ناتو، زمان دقیق ترک افغانستان توسط نیروهای ناتو را موکول به چگونگی وضعیت افغانستان کرده است. انتظار می رود اعضای پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) که در ماه نوامبر سال جاری میلادی (دو ماه بعد) در کشور پرتغال با یکدیگر دیدار خواهند داشت، درباره چگونگی و زمانبندی واگذاری امنیت افغانستان به نیروهای افغان گفتگو کنند.
سازمان ملل می گويد بيش از ۱۰ ميليون پاکستانی در اثر سيل چند هفته گذشته در اين کشور، سرپناه خود را از دست داده اند. سخنگوی سازمان ملل در بخش امور بشردوستانه در پاکستان گفته است که اين آمار بغیر از آن دسته از سيل زدگانی است که تاکنون اسکان يافته اند. به گفته سخنگوی سازمان ملل، سيل پاکستان يکی از بدترين فجايع انسانی در تاريخ سازمان ملل از لحاظ وسعت منطقه خسارت ديده و تعداد آسيب ديدگان، بشمار می رود.
فیدل کاسترو، رئیس جمهور پیشین کوبا، در سخنانی، از محمود احمدی نژاد به دلیل انکار هولوکاست و اظهارات ضد یهودیش انتقاد کرد. فیدل کاسترو که یکی از منتقدان سرسخت اسرائیل در طول سالهای گذشته بشمار می آید، این اظهارات را در دیدار با یکی از خبرنگاران مجله آمریکایی “آتلانتیک” به نام جفری گلدبرگ مطرح کرده است. جفری گلدبرگ که سخنان فیدل کاسترو را در وبلاگش نقل کرده است، در ادامه به نقل از او نوشته است که ایران “با درک تاریخ یهودی ستیزی و نگرانی اسرائیل درباره بقایش، می تواند به پیشبرد صلح کمک کند.”
به تازگی کتاب «حافظ و مذهب عشق» ویراستهی لئوناردو لویزن در نیویورک و به زبان انگلیسی منتشر شده که شامل یک مقدمه و یک پیشگفتار از ویراستار کتاب و چهار فصل اصلی است. مقدمهی این کتاب که به قلم پیتر آوری نگاشته شده دربارهی معرفی حافظ، زندگینامه، شعر و هنر اوست.
نشست هفتگی شهرکتاب در روز سهشنبه ۱۲ مرداد ساعت ۱۷ به نقد و بررسی این کتاب اختصاص دارد که با حضور لئوناردو لویزن، مجدالدین کیوانی و جمعی از حافظپژوهان و استادان زبان و ادب فارسی در مرکز فرهنگی شهرکتاب واقع در خیابان شهید بهشتی، خیابان شهید احمد قصیر (بخارست)، نبش کوچهی سوم برگزار میشود و ورود برای علاقهمندان آزاد است.














